آریاآریا، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

نی نی خوشگله

بارداری

عزیز دل مامانو بابا 2روز قبل اینکه برم سونو از دکترم برا فرداش یعنی28 ساعت 11:45 وقت گرفتم.اون روز با مامان ژیلا با هم رفتیم دکتر.وقتی رسیدیم هنوز خانم دکتر نیومده بود وقتی اومد نفر دوم بودم.بعد منشیش که صدام کرد رفتیم داخلو اول جواب سونو رو نگاه کرد گفت خوبه بعد وزنم کردو فشارمو گرفت بعد رو تخت دراز کشیدم صدای قلب خوشگل پسرمو برام پخش کرد. وای امیر پرهامم چه صدای دلنوازو اروم بخشی صدای قلبت. .بعد دکتر گفت یک ماه بعد که برا چکاب میای اون موقع برا هفته 26 برات آزمایش مینویسم. عمر مامانو بابا خیلی دوست داریم.بابایی که از سر کار میاد هی شکمم یعنی شمارو بوس بارون میکنه. بابایی خیلی دوست داره. راستی اینم بگم بابایی با گوشی پزشکی میخواد...
29 آبان 1392

بارداری

سلام امیر پرهام یکی یدونم فدات شم برا 27 آبان ساعت 17:15 نوبت سونو(غربال گری دوم) داشتم. با بابایی و مامان ژیلا رفتیم.بعد پذیرش نشستیم تا نوبتمون بشه تقریبا بعد45 دقیقه نوبتم شد و رفتیم داخل.آقای دکتر اول شوع به نگاه کردن کرد گفت ماشالاه رشدش خوبه .بعد که اقای دکتر شروع به توضیح دادن به ما شد بابایی با دوربین ازت فیلم برداری کرد.اول مغز و چشاتو دماغو لباتو چانتو نشون داد بعد ستون فقرات و دستات که باز مثل دفعه قبل یه دستت کاملا باز بودو گذاشته بودی رو گوشت.اون یکیرو هم مشت کرده بودی و گذاشته بودی کنار پات.بعد روناتو بعد پاهاتو نشون داد.انگشتات هم شمرد خدارو شکر 5 تا بودن.بعد هم ضربان قلبتو برامون پخش کرد.قربون صدای قلبت. . امیر پرهام جو...
29 آبان 1392

بارداری

سلام قند عسلم.فدات شم دیروز که گفتم میخوایم بریم برا سونو رفتیم.بعد یه عالمه آب خوردنو تو نوبت موندن سونو شدم ولی خانم دکتر گفت که زود اومدی فعلا ساک تشکیل نشده.ولی یه کم ضخامت دیده میشه.گفت 10 روز دیگه دوباره بیا.عزیزم بابایی و من خیلی دوست داریم.
17 آبان 1392

بارداری

سلام جیگرم.حتما خوبه خوبی.عزیزم این ماه هم برا اومدنت با بابایی تلاش کردیم.الان که اینو مینویسم 2روز از زمان پری گذشته.صبح ساعت 6:30 که بابایی رفت سر کار من دیگه اصلا خوابم نبرد.که ساعت 7:20 پاشدم برم دستشویی که بی بی چک هم بردم همین که استفاده کردم ذیذم دو خط زود پر رنگ شدن.اصلا باورم نشد دوباره یه بی بی چک دیگه آوردم اون هم زود پر رنگ شد.نمیتونستم چی کار کنم.به مامان جون اس دادم که بیا بریم پیاده روی که نگران نشه اون هم زنگ زد گفت باشه.تو راه بهش گفتم خوشحال شد.رفتیم آزماشگاه خون دادمو گفت عصر بیا.اومدم خونه به خاله زنگ زدم گفت زنگ میزنم زود آماده کنن.خلاصه ساعت 1:30 بابایی اومد منهم قبل اینکه بیاد جوراب نی نی داشتم با بی بی چکا و یه نامه ...
17 آبان 1392

بارداری

به نام او که تو را به من داد سلام عزیز مامان.امروز صبح که از دکتر وقت گرفته بودم با مامان جون رفتیم.اولین نفر هم بودم.یکم نشستیم تا دکتر بیاد.بعد داخل مطب که شدیم هر چی آزمایش و سونوی قبل بارداری داده بودمو نشون دکتر دادم.دیگه هیچ آزمایشی برام ننوشت.فقط برا 5شنبه سونو نوشت.گفت تا هفته 17 اسید فولیک بخور.یک روز در میون تخم مرغ.هفته ای یه بار ماهی.روزی سه لیوان شیر یا معادلش.4عدد هلو یا آلبالو یا گیلاس.گفت هر فعالیتی تا حالا داشتی بازم انجام بده ولی زیادش نکن.حالا منتظرم تا 5شنبه بیاد تا انشا.. صدای قلبتو بشنویم.خدا حافظت باشه عزیزم. ...
17 آبان 1392

بارداری

به نام خدای مهربون سلام عزیز دلم.تو دل مامانی امیدوارم حالت خوب باشه.عزیزم امروز که وقت سونو داشتم صبح بابایی منو مامان جونو برد برا سونو خودش رفت سر کار.بعد رفتیم پذیرش شدیم و منتظر موندیم تا دکتر بیاد.بعد که رفتم داخل گفت مثانت خیلی پر شده برو کمی خالی کن.بعد دوباره برگشتم دراز کشیدم سونو کرد گفت ساک حاملگی تشکیل شده جنین(رویان)توش دیده میشه ولی گفت صدای قلب نمیشنوم دوباره برو خالی کن بعد که برگشتم نگاه کرد گفت شنیده میشه. بعد تخمدان هارو هم نگاه کرد مشکلی نبود.سنت هم گفت تقریبا 5 هفته و 5 روز.باباییو من خیلی دوست داریم خوشگله.خدا همیشه نگهدارت باشه. ...
17 آبان 1392

بارداری

سلام عزیز دل مامان.تو دل مامانی امیدوارم حالت خوب باشه.عزیزم یکشنبه 20/05/92 با مامان جون رفتیم دکترم تا جواب سونو رو نشون بدیم.بعد اینکه نگاه کرد گفت خوبه و برا هفته 11 که انشاا.. 23 شهریور میشه سونو نوشت برا nt و nb و آزمایش هم نوشت که انشاا... نتیجش خوب باشه.بابایی و من خیلی دوست داریم. عزیزم بابایی برا کاری رفته اصفهان تو دلم از خدا بخواه که کارش جور بشه. ...
17 آبان 1392

بارداری

سلام نینی کوچولوی من.امروز وقت سونو ntوnb و آزمایش داشتم.اینم بگم که از صبح خیلی استرس داشتم.ساعت14:45 با مامان ژیلا و بابایی رفتیم سونوگرافی که پسر خاله مهردادم اونجا برا ساختمون جدیدشون مهندس ناظره.بعد چند دقیقه که نشستیم دکتر اومد منم داشتم آب میخوردم.به مهرداد هم گفتیم که سفارشمونو بکنه.بعد رفتیم مطبو با کتر صحبت کردیمو شروع کرد برا سونوگرافی.قربون دست وپاهای کوچولوت برم من.بابایی با چه اشتیاقی داشت به مانیتور نگاه میکردو خوشحال بود منم تو دلم فقط قربون صدقت میرفتم جیگرم.بعد برا جنسیتت پرسیدیم گفت الان زوده تو 16هفتگی معلوم میشه.برامون فرقی نمیکنه جنسیتت چی باشه فقط سالم بیا بغل منو بابایی.بعد که رفتیم بیرون به مامان ژیلا تعریف کردم که ا...
17 آبان 1392

بارداری

بنام او که هر چه داریم از اوست سلام نی نی خوشگلم.امیدوارم تو دل مامانی حالت خوب باشه.عزیزم برات نوشته بودم که بعد آزمایش باید فرداش زنگ میزدم آزمایشگاه که زنگ زدم گفت همه چیز نرماله میتونی بیای بگیری.که بابایی فرداش رفت گرفت.بعد به دکترم زنگ زدم که منشیش گفت تا هفته بعد مسافرته .منم شنبه صبح زنگ زدم منشی گفت ساعت 13:30 اینجا باش.منم رفتم خونه مامان ژیلا ناهار خوردم بعد باهاش رفتیم دکتر.اونجا هم دکتر جواب سونو و آزمایشو نگاه کرد گفت خوبه دوباره برام برا 27 مهر سونو و آزمایش نوشت .بعد رفتیم از سونو وقت گرفتیم. باباییو من خیلی دوست داریم. خدا همیشه نگهدارت باشه. برا همه هم که میخوان مامان بشن دعا کن. ...
17 آبان 1392

بارداری

به نام خدایی که تورا به ما هدیه داد سلام عزیز دل مامانی امیدوارم حالت خوب باشه .تو پست قبلی برات تا اونجایی نوشتم که قرار بود برم برا آزمایش.شنبه27 مهر  که برا سونو رفتیم من شب موندم خونه مامان جون ژیلا که صبح بریم برا آزمایش.صبح ساعت 7 با بابا جونو مامان جون رفتیم آزمایشگاه هنوز باز نکرده بودن.بعد که کارمنداش اومدن قبل من یه آقایی بود.بعد من که رفتم برا پذیرش مسیولش گفت که 3 بار باید آزمایش بدی یکی ناشتا بعد 75گرم گلوکز با اب میخوری که 1ساعت بعد دوباره خون میگیریم بعد دوباره 1 ساعت بعد بازم خون میگیریم.دیدم که تا ساعت 10 کار داریم به بابا جون گفتیم برگرده خونه.منو مامانجون موندیم.اول که خون ناشتا ازم گرفتن بعد که گلوکز دادن گفتن تو...
17 آبان 1392